سایه روشن
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور



بگذار كه در حسرت ديدار بميرم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم

دشوار بُود مردن و روي تو نديدن
بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم

بگذار كه چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بميرم

بگذار كه چون شمع كنم پيكر خود آب
دربستر اشک افتم و ناچار بميرم

ميميرم از اين درد كه جان دگرم نيست
تا از غم عشق تو دگر بار بميرم

تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم
بگذار بدانگونه وفادار بميرم


20 دی 1389برچسب:, :: 1:6 ::  نويسنده : سایه جون



تو يعنی دسته ای گل را از آن سوی افق چيدن
تو يعنی پاکی باران تو يعنی لذت ديدن

تو يعنی يک شقايق را به يک پروانه بخشيدن
تو يعنی از سحر تا شب به زيبايی درخشيدن

تو يعنی يک کبوتر را زتنهايی رها کردن
خدای آسمان ها را به آرامی صدا کردن

تو يعنی روح باران را متين و ساده بوسيدن
و يا در پاسخ يک لطف به روی غنچه خنديدن

 

20 دی 1389برچسب:, :: 1:2 ::  نويسنده : سایه جون



مرا به خلسه می برد آن نگاه آسمانی ات


دوباره زنده می شوم به لطف مهربانی ات


چه سبز و با صفا شده حياط خانه دلم


سبد سبد لبا لب از شکوفه جوانی ات


شراب هفت ساله را به کام تشنه ام بريز


مرا ببر به خلسه های عشق جاودانی ات


هميشه ناز خندهات چه ساده است و دلنشين


و من هنوز عاشق تبسم نهانی ات


معطر است کوچه های شهر از شميم تو


پر از ترانه می شود به وقت مهمانی ات


مرا ببر که بال و پرگشوده ام به سمت تو


مرا ببر به لحظه های جشن شادمانی ات

19 دی 1389برچسب:, :: 23:59 ::  نويسنده : سایه جون



ای صميمی ای دوست
گاه و بيگاه
لب پنجره ی خاطره ام می آيی
ديدنت حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آن قدر تشنه ی ديدار توام
که به يک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است.
گرمی دست تو را محتاجم
...ودل من به نگاهی از دور
طفلکی ميسازد
ای قديمی ای خوب
تو مرا ياد کنی يا نکنی
من به يادت هستم
من صميمانه به يادت هستم
آرزويم همه سرسبزی توست
دايم از خنده لبانت لبريز
دامنت پر گل باد
 


19 دی 1389برچسب:, :: 23:42 ::  نويسنده : سایه جون




ببين که می کشد دلم هميشه انتظار تو


و آه می کشم تو را ، خوشا دمی کنار تو



ببين چگونه لحظه ها سياه و سرد و بی صدا


عبور می کنند و من هميشه بي قرار تو



شبی به خواب ديدمت ، الهه ی  سعادتم


که من نشسته ام چه خوش به زير سايه سار تو



سروده ام دو شعر ، شعری از بلور و نور


يکی در انتظار تو ، يکی به افتخار تو

 

19 دی 1389برچسب:, :: 23:39 ::  نويسنده : سایه جون



در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بی تو بهاريست
همان لبخندی كه توان را
از من می ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامی از من فاصله
گرفتی بی هيچ كلامی
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :ای كاش اين قامت
نحيف لحظه ای فقط لحظه ای مي انديشيد كه
اسمان بهاری يعنی ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهانی
و اين جمله ،جمله ای
بود بدتر از هر خواهش
برای ماندن و تمنايی
بود برای با او بودن

19 دی 1389برچسب:, :: 23:34 ::  نويسنده : سایه جون


كاش می آمدی ...
تا نگاهم در نگاهت گم شود
تا دلم از التهاب خالی شود
كاش می امدی تا صدايت آرزوی خسته ام را بيدار كند
تا سراج نور تو اين هستی تاريك را روشن كند
تو كجايی ای افق ای منتها
من غمين منتظر در آرزوی روی تو
كاش می آمدی تا سپيده در حضورت خاموش شود
تا حنای نور در پرتو رنگ خوشت بی رنگ شود
كاش می آمدی تا به مژگان هر چه در راهت بود جارو كنم
تا به قدس جويبارت اين دل بشكسته ام را پاكسازی كنم
آه بايد در كنار انتظارت بنشينم
تا كه از ملك و ملك بالا روم
کاش می آمدی ...

 

19 دی 1389برچسب:, :: 23:28 ::  نويسنده : سایه جون

از جدا شدن نوشتی
رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم
نازنیم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن
میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی
همقفس خدانگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیایه قفس بود
بنویس که خیلی وقته
واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم
مث دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته
واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم
مثل دستات سرد سردم

دو شنبه 14 دی 1389برچسب:, :: 16:48 ::  نويسنده : سایه جون

 

 

قسمت نشد تا در کنار هم بمانیم ، قسمت نشد تا در هوای هم بمیریم

 

تا سرنوشت ما جدایی رو رقم زد ، ای یار عاشق از جدایی ناگزیری

 

فرصت نشد غمگین ترین آواز خود را ، در خلوت منظوم چشمانت بخوانم

 

فرصت نشد غمگین ترین آواز خود را ، در خلوت منظوم چشمانت بخوانم

 

 

 

 

صد سوز پنهان مانده در سازم که یک شب ، با گریه در چشمان گریانت بخوانم

 

آئینه ام چین خورده از رنگ جدایی ، از تو سرودم نغمه ای فصل آشنایی

 

تو رفته ای تا صد بهار ارغوانی ، بعد از تو دشت و خانه را در بر بگیرم

 

بعد از توی ای عاشقترین هر کوچه خواهم ، همچون صدف از نام تو گوهر بگیرم

دو شنبه 9 دی 1389برچسب:, :: 1:35 ::  نويسنده : سایه جون




بيا امشب دمی با من کنار بسترم بنشين
من از عشق تو می سوزم تو با خاکسترم بنشين

به اشک چشم و خون دل تو را من آرزو دارم
بيا همچون غبار غم به چشمان ترم بنشين

مرا گفتی که می آيم تو را باور نمی کردم
در اين غم خانه هستی به باغ باورم بنشين

به حاتم خانه چشمم اگر ديدی غمي پنهان
قدم بردار از آن چشم و به چشم ديگرم بنشين

به جانم آتش عشقت ببين امشب چه می سازد
مرا ديدی اگر بی جان کنار پيکرم بنشين

ز آه آتش افروزم پياپی شعله می بارد
بيا آب محبت شو به روی پيکرم بنشين

مرا رسوا چو مجنون بيابان گرد می خواهی
مکن ای نازنين ديگر از اين رسواترم بنشين



دو شنبه 8 دی 1389برچسب:, :: 23:36 ::  نويسنده : سایه جون
درباره وبلاگ

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه این ثانیه ها خواهم مرد شعله های بی تو ز بی رنگی دریا گفتند موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد
موضوعات
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان سایه روشن و آدرس sayejoon.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


ورود اعضا:


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 18
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 28
بازدید ماه : 27
بازدید کل : 167571
تعداد مطالب : 171
تعداد نظرات : 24
تعداد آنلاین : 1



كد تغيير شكل موس