به يک پلک تو ميبخشم تمام روز و شبها را
که تسکين ميدهد چشمت غم جانسوز تبها را
بخوان! با لهجهات حسّي عجيب و مشترک دارم
فضا را يکنفس پُر کن به هم نگذار لبها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را
دليلِ دلخوشيهايم! چه بُغرنج است دنيايم!
چرا بايد چنين باشد؟ نميفهمم سببها را
بيا اينبار شعرم را به آداب تو ميگويم
که دارم ياد ميگيرم زبان با ادبها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگير است اي عابر
براي هر قدم يک دم نگاهي کن عقبها را

ديگه از همه بريدم ، حال قلبم زار زاره
آرزوهامو فروختم ، مسيرم سمت مزاره
جاده غريب اشکام ، چراغ قرمز نداره
دعا کن بميره چشمام ، تا ديگه هرگز نباره
حلقه هاى انتظارم ، حالا از همه جدا شد
به چه سختى عشقو کاشتم ، با يه باد اونم فدا شد
گل اعتماد و له کرد ، دست هر کسى سپردم
خواب کشتن منو ديد ، دل هر کيو که بردم
چى بگم وقتى يه رنگى ، واسه هيچکى آشنا نيست
به گوش کسى نخورده ، بى وفايى رسم ما نيست!!!
نظرات شما عزیزان: